X
تبلیغات
»«» حســــــــــــ عاشقیـــــــــــ «»«

»«» حســــــــــــ عاشقیـــــــــــ «»«

L0veY-D0veY

آهنگ واقعا زیبا و عاشقانه علی عبدلمالکی به نام یه دل شکوندم

آهنگ واقعا زیبا و عاشقانه علی عبدلمالکی به نام یه دل شکوندم رو از دست ندهید.



یه روزی یه جایی یه دل شکوندم   یکی عاشقم شد ولی به پاش نموندم

چه آسون چه راحت ازش گذشتم   دلم رو به قلبی دیگه سپردم

پریشونو و گریونو و دل شکسته هنوزم به هیچکی دلی نبسته چقدر می گفت

                                             دوباره

           دوباره برگرد چه روزایی که بی من تنهایی سر کرد

اما حالا که دارم فک می کنم می بینم انگار اونی که باخته بازی رو فقط من بودم اینار

حتی یه بار نشد که بعد از اون عشق و ببینم از شدت عشق از رو لبی بوسه بچینم

                                       پشیمونم

                                       پشیمونم

من دیگه بی تو نه نمیتونم       نمی خونم       نمی خونم   من دیگه جز برای تو نمی خونم

اما حالا که دارم فک می کنم می بینم انگار اونی که باخته بازی رو فقط من بودم اینار

حتی یه بار نشد که بعد از اون عشق و ببینم از شدت عشق از رو لبی بوسه بچینم

                                       پشیمونم

                                       پشیمونم

من دیگه بی تو نه نمیتونم       نمی خونم        نمی خونم    من دیگه جز برای تو نمی خونم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 10:48  توسط JA3IL  | 

داستان عاشقانه دختر نابینا

 

دختر نابینا

 

دختركوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه

دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي

گفت اگه من چشمامو داشتمو بينا بودم هميشه با اون مي

موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دخترچشماشو بده.

بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. وقتي كه دختره بهش

گفت منديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و

يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش .



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:42  توسط JA3IL  | 

دوست دارم که.....

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:38  توسط JA3IL  | 

داستان عاشقانه عاشقی در سکوت

عاشقی در سکوت


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود
:نشد................::

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:28  توسط JA3IL  | 

مجموعه عکس های عاشقانه سری 1

مجموعه عکس های عاشقانه سری 1

 نمونه



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


پسورد:www.j-ghamkade.tk  لطفا به کوچکی حروف دقت نمایید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:20  توسط JA3IL  | 

آهنگ جدید و فوق العاده زیبا و عاشقانه از مهدی مقدم و سعید سام به نام ستاره

آهنگ جدید و فوق العاده زیبا و عاشقانه از مهدی مقدم و سعید سام به نام ستاره




دل بی تو خونه    خونه بی تو دلگیره از غم دوریت ستاره دل من داره میمیره

 

   ستاره بی تو غم میاد به روی شونم دوباره بی تو دارم ازخونم میخونم


هنوزم تو شبام تو رو بهنونه میگیرم به خدا انگار بی دارم میمیرم


 ستاره ببین آسمون داره می باره صدای بارون تو رو یاد من میاره


هنوزم تو شبام تو رو بهنونه میگیرم به خدا انگار بی دارم میمیرم


ستاره ببین آسمون داره می باره صدای بارون تو رو یاد من میاره


دل بی تو خونه    خونه بی تو دلگیره از غم دوریت ستاره دل من داره میمیره

 

  ستاره بی تو غم میاد به روی شونم دوباره بی تو دارم ازخونم میخونم


دل بی تو خونه    خونه بی تو دلگیره از غم دوریت ستاره دل من داره میمیره

 

  ستاره بی تو غم میاد به روی شونم دوباره بی تو دارم ازخونم میخونم



--------------------------


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 0:9  توسط JA3IL  | 

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین»را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحملرنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناسبودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 22:46  توسط JA3IL  | 

متن های عاشقانه 1

عشق ايستادن زير باران نيست ؛
خيس شدن با هم نيست ؛
عشق آن است كه يكي براي ديگري چتري شود
و او هيچوقت نداند كه چرا خيس نشد...
-------------------------------------------------


می نویسم تا بدانی که هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !

می نویسم تا بدانی باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !

می نویسم تا بدانی رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !

می نویسم تا بدانی اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !

می نویسم تا بدانی دوستت دارم و یادت ماندگارتر از هر عشق در یادم خواهد ماند ! ! !

-------------------------------------------------

بقیه در ادامه مطلب.....................

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 22:23  توسط JA3IL  | 

حس عاشقی

حســــــــــــــــ عاشقیــــــــــــــــ






چشماشو بستـــــــ و مثل هر شبـــــــ انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو

صدای موسيقی فضای کوچيکـــــــ کافی شاپ رو پر کرد

روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی

موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت

مثه يه آدم عاشق

يه ديوونه

همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد

هيچ کس اونو نمی ديد

همه آدماها می اومدن و می رفتن

همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود

از سکوت خوششون نميومد

اونم می زد

غمناک می زد

شاد می زد

واسه دلش می زد

واسه دلشون میزد

چشمش بسته بود و می زد

صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود

.بدون انتها

, وسيع و آروم

.يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد

.يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود

.تنها نبود ...

با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده

.چشمای دختر عجيب تکونش داد ...

یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .

چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو

.احساس کرد همه چيش به هم ريخته .

دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد

.سعی کرد به خودش مسلط باشه .

يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن

.نمی تونست چشاشو ببنده .

هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد

.سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ...

فقط برای اون .

دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد

.و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .

يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .

چشاشو که باز کرد دختر نبود .

يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .

ولی اثری از دختر نبود .نشست

, غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو

.چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .....

شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد

.با همون مانتوی سفيد با همون پسر


.هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .

و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,مثل شب قبل با تموم وجود زد .

احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .

چقدر آرامش بخشه .

اون هيچ چی نمی خواست ..

فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد

.شب های متوالی همين طور گذشت .

هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه

.ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .

ولی اين براش مهم نبود

.از شادی دختر لذت می برد .

و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود

.اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت

.سه شب بود که اون نيومده بود

.سه شب تلخ و سرد .

و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ...

احساس کرد دوباره زنده شده .

دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .

اونشب دختر غمگين بود

.پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت

.سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ...

دل توی دلش نبود

.دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .

نمی تونست گريه دختر رو ببينه .

چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت ....

همه چيشو از دست داده بود

.زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .يه جور بغض بسته سخت يه نوع احساسی که نمی شناخت يه حس زير پوستی داغ

تنشو می سوزوند .

قرار نبود که عاشق بشه ...


عاشق کسی که نمی شناخت .

ولی شده بود ...

بدجورم شده بود .

احساس گناه می کرد

.ولی چاره ای هم نداشت ...

هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ...

فقط برای اون می زد ....

يک ماه ازش بی خبر بود

.يک ماه که براش يک سال گذشت .

هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .

چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .

و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .

ضعيف شده بود ...

با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...

آرزوش فقط يه بار ديگه ديدن اون دختر بود

.يه بار نه ... برای هميشه .

اون شب ...

بعد از يه ماه ...

وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر با همون پسر از در اومد تو .

نتونست ازجاش بلند نشه .

بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .

بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .

دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .

دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .

و شروع کرد

دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .

نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .

يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين

.چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .

سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمي اومد .

آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :

- حتما ...

يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش فقط برای اون مثل هميشه فقط برای اون زد اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره دختر می خنديد پسر می خنديد و...

يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسيقی بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد ..............



________________________________________________________

این داستان اولین و بهترین داستان عمرم بود که هیچ وقت فراموشش نمیکنم و بخاطره همین اولین پست این وبلاگ را به این داستان(حس عاشقی) تعلق دادم .

امیدوارم واقعا حسش کرده باشید.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 1:11  توسط JA3IL  |